تبليغاتX
بابا بی خیال ...

بابا بی خیال ...

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد ادمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو می کشاند

خیلی دلم برات تنگه ...

از همیشه بیشتر

دارم با خاطرات زندگی می کنم

 

 

دخترک! از زندگیم برو بیرون ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:10  توسط ترمه   | 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک میشود! 

و به قدر نیاز تو فرود می آید!

و به قدر آرزوی تو گسترده میشود!

و به قدر ایمان تو کار گشا میشود...!

یتیمان را پدر میشود و مادر...

محتاجان برادری را برادر میشود...

عقیمان را طفل میشود!

نا امیدان را امید میشود!

گمگشتگان را راه میشود!

در تاریکی ماندگان را نور میشود...


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک میشود! 

و به قدر نیاز تو فرود می آید!

و به قدر آرزوی تو گسترده میشود!

و به قدر ایمان تو کار گشا میشود...!

یتیمان را پدر میشود و مادر...

محتاجان برادری را برادر میشود...

عقیمان را طفل میشود!

نا امیدان را امید میشود!

گمگشتگان را راه میشود!

در تاریکی ماندگان را نور میشود...

رزمندگان را شمشیر میشود!

پیران را عصا میشود!

محتاجان به عشق را عشق میشود...!!!

خداوند همه چیز میشود...همه کس را...!

به شرط اعتقاد...

 به شرط پاکی دل...

 به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!

بشوئید قلب هایتان را از احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف!

و زبان هایتان را از گفتار نا پاک...!

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،نا راستی ها،نا مردمی ها....!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند!

در دکان شما کفه ی ترازویتان را میزان می کند!

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدائی خدا یافت نمیشود؟!؟!؟

 

<<ملاصدرا>>

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط ترمه   | 

بیایید همیشه و در هر موقعیتی که هستیم قدر بدونیم و ناشکری نکنیم .....

 تا داشته هامونو از دست ندیم قدرشونو نمی دونیم ..........

خدایا شکرت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 22:11  توسط ترمه   | 

من خوشحالم.خوشبختم . زندگی که تا مرز تلاشی شدن پیش رفته بود برگشت و همه چیز روبه راه شد. من خوشحالم .حس می کنم به بار سنگینی را از رو دوشم برداشتند . می خوام قدر امروز و این روزها را ببینم . این ماه پر بود از اتفاق های جور وا جور .. پر از خوب ها و بدها ...حالا همه جز پدرم در مورد تو می دونند .همه تو را به رسمیت می شناسند! جز پدرم ! خدایا شکرت  دیگه نمی خوام بهت شکایت کنم . احساس خوشبختی می کنم . نه اینکه همه چیز همون جور باشه که من می خوام.نه .برای این حس خوشبختی دارم که از یه موقعیت خیلی بد برگشتیم به همون موقعیت قبلی . من خوشبختم . حالا هر طور هم که بشه مهم نیست . خدایا شکرت ..
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 22:5  توسط ترمه   | 

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

شکرت خدا ....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 22:28  توسط ترمه   | 

پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است .....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:1  توسط ترمه   | 

شرایط اشفته و به هم ریخته هست ...مثل اتاق من .. .... 

صدای گریه های  مادر .. چشم های قرمز خواهرم ...........

ولی با تمامه این ها

خدایا شکرت به هر انچه که داده ای

خدایا شکرت...............................

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:58  توسط ترمه   | 

طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

یادمان باشد ازامروزجفایی نکنیم

گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم

 

خودبسازیم به هردردکه ازدوست رسد

بهربهبود ولی فکردوایی نکنیم

 

جای پرداخت به خودبردگران اندیشیم

شکوه ازغیرخطا هست خطایی نکنیم

 

و به هنگام عبادت سرسجاده ی عشق

جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یاورخویش بدانیم خدایاران را

جزبه یاران خدادوست وفایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاماند

طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

 

گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان

با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم

 

یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم

وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم

 

پرپروانه شکستن هنرانسان نیست

گرشکستیم به غفلت من ومایی نکنیم

 

دوستداری نبود بندگی غیر خدا

بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم

 

مهربانی صفت بارزعشاق خداست

یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:53  توسط ترمه   | 

Dust daram zudtar az in kabus bidar sham.khoda .bidaremun kon.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:28  توسط ترمه   | 

باورم نميشه چنين اتفاقي براي خواهرم بيفته-نمي خوام باور كنم-دلم مي خواد برگرده به قبل
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:45  توسط ترمه   | 

دوست داشتم من بیام و پیروز بشم  تا از خجالت خدا در بیام !  ولی خوب.بازم خوب بود. شاید این دفعه تو بودی که پیروز شدی . مهم اینه که اشتباهی در کار نبود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:57  توسط ترمه   | 

امروز اخرین باریه که می تونم ببینمت .. شایدم حتی نتونم ! نمی دونم ! ولی مثل همیشه برای دیدنت باید دروغ بگم .!   امیدوارم امروز بتونم جبران کنم .. امیدوارم که اشتباه نکنم .. خدایا تو خودت کمکم کن. می ترسم . و از تو خجالت می کشم !
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:22  توسط ترمه   | 

امام رضا

مرسی که طلبیدی

امیدوارم بتونم اشتباهات این چند روز را جبران کنم .

و دوباره پله های افتاده را بالا بیام !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:34  توسط ترمه   | 

امام رضا

مرسی که طلبیدی

امیدوارم بتونم اشتباهات این چند روز را جبران کنم .

و دوباره پله های افتاده را بالا بیام !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:34  توسط ترمه   | 

چشم های شیطان برق می زد. خدا با نگرانی و اندوه نگاهم می کرد. توی چشم هاش پر از غم بود . چشم هاش مثل چشم های اون شب پدر بود. پدر نگاهش پر از اندوه و بود و ناتوانی .. ولی خدا نا راحت و غمگین بود . شاید کمی هم عصبانی ! شاید دلش به حال من  می سوخت . برا ی اینکه شاهد بود من چه گونه با یه لحظه اشتباه باعث سقوط خودم از اون چند پله ای که بالا اومده بودم شدم . ..

خدایا بهم فرصت بده تا جبران کنم . تا دوباره همون ادم قبلی بشم . ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:30  توسط ترمه   | 

خدا به من یه هدیه بزرگ داد ! نمی دونم شایدم یه امتحان بزرگ بود ! متاسفم اگه روزه اخر در اخرین لحظه توی امتحانم شکست خوردم .!  باورم نمیشد . حضورت . محبت . مهربونی هات .. و اون نگاهت .. هنوزم باورم نمیشه .و انگار خواب بود. یه رویا .  من یه بار دیگه به خاطر تو ریسک کردم .  من رسوا شدم به دوست داشتنت . خوشحالم . دوست داشتم از خوشحالی بپرم تو بغل خدا و ازش تشکر کنم ! ولی ازش شرمندم . روم نمیشه با هاش حرف بزنم . اشتباه کردم در اخرین لحظه .خدایا . قول میدم دیگه تکرار نشه . قول میدم .  نمی دونم این اتفاقات ربطی به کار بردن قانون جاذبه در سال های متوالی زندگیم داشت یا نه ؟!

  باورم نمیشد یه روز بشینم از ناراحتی هام باهات حرف بزنم .از بی توجهی هات گله کنم و تو معذرت بخوای .  حتی از حس ناراحتیم در رابطه ی تو با دیگران هم بتونم بگم ! باورم نمیشد . خوشحالم . کاش اون روزها و شب ها هیچ وقت نمی گذشت . خدیا مرسی. منو ببخش . بهم وقت بده . دست خودم نیست ! بهم وقت بده تا درست شم !                                        

مژده بده مژده بده  یار پسندید مرا

 

سایه او گشتم و اوبرد به خورشید مرا

 

جان دل و دیده منم گریه خندیده منم

 

یار پسندیده منم یار پسندید مرا

 

کعبه منم ، قبله منم سوی من آرید نماز

 

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

 

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من

 

آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا

 

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او

 

تا به نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

 

گوهر گم کرده نگر تافته در فرق فلک

 

گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

 

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند

 

رشک سلیمان نگر وعیب جمشید مرا

 

چون سر زلفش نکشم سر زهوای رخ او

 

باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

 

پرتو بی خویش منم شانه رها کرده تنم

 

تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:24  توسط ترمه   | 

همون طور که  ناراحتی هام را با دیگران شریک میشم دوست دارم خوشحالی هام را هم شریک بشم .

امیدوارم روزهای خوبی را داشته باشیم

خداوندا مرا ان ده که ان به ..

خوشحالم که نزدیکید

امیدوارم کارات درست بشه .

باورم نمیشه

. دریا ........

مرسی خدای مهربون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 21:45  توسط ترمه   | 

خدایا مرسی

هفته ی بعد می تونه خوب باشه  خیلی خوب

خدایا مرسی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:29  توسط ترمه   | 

خوشحالم . خوشحالم . خوشحال ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:27  توسط ترمه   | 

من: روزت مبارک .

تو:ـ چرا به من تبریک می گی . آها . یعنی منظورت اینه که من جای پدرت هستم !.  مرسی ممنون .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:11  توسط ترمه   |